تبليغاتX
به شرط چاقو
ما باید ...

گفتم: « ما بايد پدر و مادرمان را دوست داشته باشيم ». خنديد. چيزي نگفتم.  بعد گفت: « ببخشيد فكر كردم داري شوخي مي‌كني».

امروز مهمان دارم. احتمالن تا ساعت دوازده برسند. پدر و مادرم به همراه برادر بزرگم امشب و فردا شب را اين‌جا مهمان هستند. قرار بود فردا برسند. همين يكي دو ساعت پيش خبر دادند كه دارند مي‌آيند. جناب آقاي برادر كه نيست. بايد به تنهايي خانه را مرتب كنم و شام درست كنم. الان هم مي‌نويسم هم آش‌پزي مي‌كنم.

خوش‌حالم كه پدر و مادرم را مي‌بينم. خوش‌حال‌ترم كه آن‌قدر با كلاس نشده‌ام كه وقتي ديدم‌شان دست‌شان را نبوسم. اين نسل رو به انقراض است. نسل كساني كه دست پدر و مادرشان را مي‌بوسند.

آدم‌هاي نسل من روشن‌فكر‌اند و خوب مي‌دانند كه بچه‌دار شدن نياز طبيعي يك زن است. خيلي خوب مي‌توانند دليل بياورند كه « اصلن بچه‌دار شدن نوعي خودخواهي است » اگر فرصت بيش‌تر بود دوست داشتم در اين مورد بيش‌تر بنويسم. اگر از نسل خودم گفتم دليل بر اين نيست كه بخواهم بگويم نسل‌هاي گذشته رفتارشان درست بوده. از نسل خودم نوشتم چون خودم متعلق به اين نسل هستم. من با اين نسل مشكل دارم. به اين نسل بدبين‌ام. همين!

تا نظرتان را بنويسيد من هم مي‌روم ببينم غذاي‌ام در چه حال است.

پ.ن۱: احتمالن اين آخرين پست اين وبلاگ است. به زودي آدرس وبلاگ جديدم را به دوستان مي‌دهم. سيما جان! اگر پشت گوش‌ات را ديدي وبلاگ مرا هم مي‌بيني. فكر نكن توانسته‌اي عصبي‌ام بكني. فقط چون حدس زدم كي هستي ترجيح مي‌دهم نوشته‌هايم را نخواني.

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 0:19  توسط میلاد  |