چند ماه پيش از تخريب كليساي محلهي كودكيام نوشته بودم(+). جناب آقاي برادر هم در اين مورد نوشته بود(+). توي تعطيلات عيد به كليسا و محلهي كودكيام سر زدم. دلم گرفت. از آن محله هيچي نمانده بود. نه خانهي« ننه ابرام» بود نه كوچهي خاله آذر و خاله مينا. خانههاي ما هم يكيشان در حال تعمير بود و داشتند سنگرش را پر ميكردند. بله! سنگر. خانهي ما سنگر داشت. آن هم چه سنگري! يك اتاق زير زميني كه سقفاش با مقدار زيادي بتن درست شده بود. يك دريچه هم براي تهويهي هوا داشت. سالهاي آخر جنگ سنگر بود بعد از آن شد انباري و جايي براي بازي كردن من. درِ سنگر افقي بود و هم سطح زمين. وقتي درش را ميبستي جاي عجيبي مي شد از شش جهت با بتن احاطه مي شدي. سنگر را دوست داشتم. مدتها طول كشيد تا ياد گرفتم آنچه بقيهي خانهها دارند زيرزمين است نه سنگر.
- كجا بودي؟
- - با ليلا تو سنگرِ خونه دايي داشتيم بازي ميكرديم
- - سنگر نه عزيزم. زيرزمين
- چرا...؟- چرا...؟
فقط خانهي قديمي ما نبود كه در حال تغيير و تحول بود. خانههاي قديميتر كامل تخريب شده بودند و ساختمانهاي جديد جايشان را گرفته بودند. از آن همه خانه فقط چندتايي همانطور مانده بودند. خانهي زنداييِ پري دست نخورده مانده بود. خانهي شرتي هم همينطور.
بيچاره شُرتي! با كسي زياد دمخور نبود. تازه وارد بود. هيچ وقت هم با آن جمع صميمي نشد. توي اولين روزهايي كه به محلهي ما نقل مكان كرده بود درِ خانهي فسقليشان باز شد و ما هم كه كنار «چو تِل» نشسته بوديم تا تهِ خانهشان را ميديديم. بيچاره چون با شرت نشسته بود پاي سفره اسماش شد شرتي. هيچوقت هم به خودمان زحمت نداديم اسماش را ياد بگيريم. هنوز هم اسم آن براي همهمان شرتي است.
راستي! شهريار خونه خريد
به سلامتی! کجا؟
- - خونهي شرتيو خريده
-
- با همهي تغييرات خوشحال بودم كه هنوز دو ساختماني كه هميشه براي من نماد محلهي كودكيام بودهاند را ميتوانم ببينم. يكي ساختمان شير خورشيد كه هنوز كنار ديوارش «توله» ميرويد و درختهاي «كُنار»ش پا بر جا هستند . يكي هم كليسا، هر چند نيمه مخروبه شده بود.
- فرداي آن شب با همين جناب آقاي برادرِ خودمان رفتيم و از كليسا چند تا عكس انداختيم. هرچند جلويِ قسمتِ خراب شدهاش پرده كشيده بودند و به دلايل امنيتي عكاس توي ماشين جاسازي شده بود اما به نظرم ارزش ديدن داشته باشند. خصوصن كه چند روز پيش با خبر شدم كليسا كاملن تخريب شده است.
- درست است كه عكاسشان جناب آقاي برادر است اما بد نيست بدانيد اين من بودم كه با جانفشانيِ ملهم از تعهد وظيفهي خطير رانندگي را بر عهده گرفته بودم. آن هم با ماشيني كه اگر يك دوچرخه هم تعقيبش ميكرد عاقلانهترين كار اين بود كه پياده بشويم و بدويم.
- عکس اول
- عکس دوم
پ.ن۱: اگر سري به خبرگزاري ميراث فرهنگي بزنيد ميتوانيد چند خبر در مورد تخريب كليسا ببينيد. اما نكتهي جالبي كه در خبرها وجو دارد اين است: در اين خبر مساحت كليسا ۹۹۳ متر است. در اين يكي۷۹۹۳ متر!!! كه ۹۹۳ مترش صحيح است. به بقيهي اطلاعاتش هم نميتوان اعتماد کرد.
پ.ن۲: گوشتان را نزديكتر بياوريد اين يكي را بايد درِ گوشي بگويم. اولين كسي كه پيشنهادِ خريد كليسا بهاش شده بود پدرم بود. خوشحالم كه پدرم از سود قلمبهي خريد و فروش كليسا گذشت، نميدانم اگر اين كار را پدرم كرده بود باز هم در مورد تخريب كليسا مينوشتم؟! انسان موجود عجيبي است. نه؟