تبليغاتX
به شرط چاقو
نظرخواهی

 

پارسال وقتي صبحانه براي چهار نفر را نوشته بودم يكي از دوستان كامنت گذاشته بود كه :

 

نویسنده: روز نوشت های من در بلژیک

سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 21:4

میلاد عزیز قشنگ مینویسی ولی شبیه یه نفر دیگه مینویسی ، سبک نوشتنت رو میگم مال خودت نیست .
خیلیها هستند شبیه صادق هدایت مینویسند و خیلی ها مثل صادق چوبک ولی خودشون متوجه نیستند ولی تو خودت خوب میدونی که داری شبیه کی مینویسی.
موفق باشی

 

با اين‌كه تقريبن متوجه شده بودم منظورش كيست براي محكم كاري پرسيدم كه دقيقن چه كسي را مي‌گويد؟ جوابش اين بود:

نویسنده: روز نوشت های من در بلژیک

جمعه 12 خرداد1385 ساعت: 10:22

سلام
راستش خیلی شباهت میبینم بین نوشته های شما و ناصر خان غیاثی یعنی همون فراز و فرودها و همان یکنواختی گویش .

امید وارم فضولی نکرده باشم فقط بعنوان یک خواننده همیشگی مطالبت نظر دادم.
موفق باشی

آن موقع زياد حرفش را قبول نداشتم. البته مي‌گفتم احتمالن چون نوع روايت ماجرا شبيه داستان شده ممكن است اين اتفاق افتاده باشد. به همين خاطر ادامه‌ي آن را ديگر اين‌جا ننوشتم. تصميم داشتم سه پست بنويسم. يكي راجع به صبحانه يكي ناهار و ديگري هم راجع به شام خوردن در خوابگاه. فقط ناهارش را دادم يكي از دوستان خواند و نظرش را گفت ولي چيزي راجع به شباهت سبك نگفت.

چند ماه بعد وقتي ميلاد هم منتقد بشود نوشتم كه باز هم يكي كامنت گذاشت كه :

 

نویسنده: شهره                                                                چهارشنبه 15 شهريور1385 ساعت: 11:1

 

میلاد جان سلام با این مطلب من رو یاد ناصر غیاثی عزیز انداختی که فکر میکنم خودت هم خواننده سایتش باشی. در هر صورت ترجمه های غلط و اشتباه در ایران زیاد وجود داره. وقتی که شاعر یا نویسنده ایی کتاب چاپ شده خودش رو که اصلا ترجمه هم نشده در دست میگیره و اشتباهات چاپی اون رو میشمره دیگه واقعا چه انتظاری میشه از یک ترجمه داشت . مشکلات ما زیادن میلاد عزیز. سبز باشی.

 

هرچند اين بار صحبت از سبك نبود بل‌كه منظور خود نوشته بود. اما باعث شد باز هم به اين موضوع فكر كنم.

امروز كه داشتم كامنت‌هاي پست قبلي را مي‌خواندم. ديدم دستپاچه برايم نوشته :

 

ببین من تازه کتاب تاکسی نوشت ها ی ناصر غیاثی رو خوندم و تازه شکم به یقین تبدیل شده...ریتم نوشتنت عجیب مث ناصر غیاثیه...
لحنم اصلآ انتقادی نبستا...خیلی هم خوبه...
فقط می خواستم پز بدم که شکم به یقین تبدیل شد

 

از آن‌جايي كه دستپاچه از آن دسته كساني است كه از روزهاي اولي كه وبلاگ مي‌نوشتم كم و بيش نوشته‌هايم را خوانده ديدم نمي‌شود به راحتي از حرفش گذشت. اول تصميم گرفتم نظر خودم را در اين باره بنويسم. كمي هم نوشتم. بعد ديدم بهتر است اول نظر كساني كه در اين مدت وبلاگم را خوانده‌اند بپرسم بعد نظر خودم را بنويسم. بي رودرواسي لطفن. اگر با ايميل راحت بوديد ايميل بزنيد.

ممنون. 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:51  توسط میلاد  |