كمرم شكست. با پولش مي شد پانصد و هشتاد و يك بار اتوبوس سوار شد آن هم از نوع ريالي اش نه بليطي. اگر بليطي باشد، مي شود سه هزار و ششصد و سي و پنج بار. با پولش مي توانستم سي صد و شصت و سه پفك بخرم و با چاي بخورم. بالاخره قبض تلفن را پرداخت كردم.
حالا من مانده ام و يك اسكناس پانصد توماني و يك اسكناس پنجاه توماني با دو سكه پنجاه و توماني و يك سكه بيست و پنج توماني. البته! يك درهم و پنجاه فلسا هم دارم. به گمانم يك اسكناس چند «بَت»ي هم توی خرت و پرت هایم باشد.
پ.ن: كسي كلروپلاست فروشی آشنا ندارد؟ از فردا مي خواهم به جاي غذا خوردن فتوسنتز بكنم.