بالاخره تصميم گرفتم براي اين جا چيزي بنويسم. نه اين که حرفي براي گفتن داشته باشم بلکه فقط به اين خاطر که مي خواهم تمام تلاشم را بکنم تا از موقعيتي که چند وقت گذشته در آن بودم بيرون بيايم. معمولن پيش مي آيد که يکي دو روزي افسرده باشم بعد هم همه چيز به حالت عادي بر مي گردد اما يکي دو ماهي که گذشت روزهاي جهنمي اي را پشت سر گذاشتم ( اميدوارم واقعن پشت سرشان گذاشته باشم ).
خوشحالم که تو اين مدت وبلاگ ننوشتم چون اگر مي نوشتم پر از نا اميدي و آه و ناله مي شد که تا دلتان بخواهد در بلاگستان از اين دست نوشته ها وجود دارد.
اين که چطور شد که آن ميلاد شر و شور به يک ميلاد افسرده بي حال تبديل شد براي خودم هم جاي سوال است. از بهمن ماه که جناب آقای برادر مشغول تدريس در دانشگاه شد تنهايي من هم رفته رفته بيشتر شد بعد از عيد که مواجه شد با چند هفته اي که موبايل نداشتم و همين طور يک طرفه شدن تلفن خانه، کم کم خودم هم يک طرفه شدم. انگار مدام منتظر بودم کسي دستم را بگيرد و بلندم کند. انتظار بي جايي که از دوستانم داشتم از يک طرف، بي حوصله گي خودم هم از طرفي ديگر دست به دست هم دادند تا از شر و شور بيفتم.
احتمالن خيلي از اطرافيانم متوجه اتفاقاتي که برايم افتاد نشده اند و اين واقعن خوشحالم مي کند هر چند رفتارهاي عجيب و غريب زيادي از خودم نشان داده ام مثل همين الان ، که من دارم وبلاگ مي نويسم در صورتي که بقيه ي بچه ها سر جلسه امتحان هستند تا ببينند چند نمره از هشت نمره پايان ترم را مي توانند بگيرند.
از شنبه تا سه شنبه از هشت صبح تا ده شب کلاس دارم. چهارشنبه و پنج شنبه را هم با علي دوره ميفتيم به دنبال بستن قرارداد با اين و آن براي شرکتي که قرار است به زودي تاسيس کنيم. با همه اين ها ديگر وقتي براي افسردگي و بي حالي – يا به قول دکتر جعفرنژاد «فشلي» - نمي ماند.
اسم اين جا را هم عوض کردم. به دو دليل: دليل دومش اين که من فقط چند روز در هفته خوابگاه هستم و قرار هم نيست چيز زيادي از خوابگاه بنويسم. اگر دوست داشتيد مي توانيد با اسم جديد به اين جا لينک بدهيد اگر هم دوست نداشتيد با همان اسم قبلي لينک بدهيد. لا اکراه في الينک