خيابان كليسا پلاك 113. آدرس خانهي دوران كودكيام اين بود. كليسا هميشه برايم پر از رمز و راز بود. يكي از قديميترين ساختمانهاي شهر. مكاني براي خيالپردازيهاي عجيب غريب دوران كودكي. از ذره ذرهي ساختماناش ميترسيدم، از ناقوساش، از قبري كه زكريا ميگفت خود آقا «جوزف» بهاش نشان داده. ترس شيريني بود.
بارها تصميم گرفتيم به «جان» - پسر آقا جوزف- بگوييم ببردمان داخل كليسا را ببينيم آخر هم نتوانستيم بر ترسمان غلبه كنيم و برويم كليساي متروك شهر را ببينيم.
دوازده ساله كه شدم از محلهي كليسا رفتيم اما هميشه با ديدنش ياد خاطرات شيرين آن دوران ميافتادم اما حالا دارم به اين فكر ميكنم كه آخر هفته كه به خانه رفتم چطور بروم و آن را ببينم؟!
امروز جناب آقاي برادر خبر آورد كه كليسا را تخريب كردهاند. به چرا و چگونهاش كاري ندارم اما فقط يك كليسا تخريب نشد بخشي از خاطرات كودكي من هم با بيل مكانيكيِ زمينخوارِ محترم ويران شد.
پيوست:
مخفيانه سري به وبلاگ جناب آقای برادر زدم ديده بودم دارد مينويسد حدس ميزدم راجع به كليسا نوشته باشد او هم انگار دلِ پُري دارد.