تبليغاتX
به شرط چاقو
صبحانه برای چهار نفر

- میلاد.... میلاد.... ساعت ده شده ها!

- بیدارم. سرم درد میکنه. تو کی اومدی؟

- همین الان رسیدم. پا شو صبحانه بخوریم.

کمی زیر پتو تکان می خورم و فکر می کنم که « حتمن باز هم من باید خرید کنم. ولی من که پول ندارم».

- اگه منظورت اینه که من بخرم٬ من فقط دویست تومن پول دارم با دو تا بلیط اتوبوس.

چشم هایم را باز می کنم با لبخند پت و پهن مجتبا مواجه می شوم که می گوید:«نه بابا! خودم خریدم. ۴ تا تخم مرغ با یک پنیر خامه ای

دیگر خوابیدن جایز نیست باید بیدار شوم. با هر زحمتی که هست خودم را از تخت به پاین می سرانم. بی هیچ حرفی تقسیم وظایف صورت می گیرد. مرتضا استکان ها را می برد بشوید. وحید کتری را بر می دارد و می رودکه داد می زنم:« کبریت نبردی ها...» همان طور که در راهرو به سمت آشپزخانه می رود جواب می دهد:«نداریم». من و مجتبا هم منتظر ورود مرتضا با ماهیتابه ی شسته می مانیم

- مجتبا! برو از ابراهیم اینا کبریت بگیر تا من قاشق تمیز پیدا کنم.

تا مجتبا بر می گردد مرتضا هم ماهیتابه به دست وارد اتاق می شود. کشوی میز را باز می کنم و قوطی روغن را بر می دارم. دریغ از یک قطره روغن.

- این دو تا انگار آخر هفته ها روغنو خالی خالی می خورن

مر تضا نمی شنود اگر می شنید بلوایی بر پا می شد.

- بی خیال ! میریم از ابراهیم اینا می گیریم.

اتاق ابراهیم هم روغن ندارند. باید فکر دیگری کنیم. «خوب بریم اتاق مهدی»

- سلام !

- هوی! گراز! با دمپایی نیا تو.

-خب بابا! حالا انگار چی شده ؟ یه خورده روغن دارین؟

من منی می کند و می گوید:« نمی دونم. بچه ها نیستن اونا می دونن. بعید می دونم» می خواهم برگردم که مجتبا می گوید:«اشکال نداره. خودمون می گردیم ببینیم هست یا نه؟»

جستجو برای روغن بی نتیجه می ماند.

- خب آبپزشون کنید.

- نه بابا! سگ تخم مرغ آبپز می خوره؟ حالا چی کار کنیم مجتبا ؟

باز هم ذهن خلاق مجتبا به دادمان می رسد

- آهان! از اتاق علی شون می گیریم

- علی ؟ من که محال تا طبقه سوم برم تازه ممکنه هم نداشته باشن.

مهدی را از جلوی تلفن کنار می زند وتلفن را بر می دارد.« خدا تلفنو واسه همین روزا آفریده دیگه »

- الو... سلام...خوبی؟....قربونت... یه خورده روغن دارین به ما بدین؟

 

ماهیتابه به دست از پله ها بالا می رویم. کمی روغن در ماهیتابه می ریزیم و راهی هم کف می شویم.

شانس می آوریم نفر قبلی یادش رفته اجاق را خاموش کند.

- ای وای! نمک نیاوردم

- اشکال نداره. بعدن بهش نمک می زنیم

بلاخره تخم مرغ های سرخ می شوند.

- حالا چطور ببریمشون؟ بازم که دستگیره نیاوردی با خودت

- مرتضااااااااااااااااااااااااااااا

- داد نزن. کر شدم. از این جا که صداتو نمیشنوه

از داخل سطل زباله یک تکه کاغذ پیدا می کنم و با آن ماهیتابه را می گیرم و به سمت اتاق راه می افتیم.

وارد اتاق می شوم. خبری از سفره نیست

- شما میمردین تا ما میایم سفره رو بندازین؟ راستی! نون داریم ؟

- اگه داشته باشیم تو سفره ان.

فقط یک نان تو سفره هست. دوباره بحث شروع می شود که چه کسی باید نان بخرد؟ بحث بین وحید و مرتضا بالا می گیرد. نگاهی به مجتبا می اندازم که خودش را با چیدن لیوان ها مشغول کرده٬ می گویم:« نوبت من که نیست. خودتون یه جوری به توافق برسین» بلاخره مرتضا می پذیرد:« نوبت من نیست ولی میرم می گیرم». دمپایی هایش را می پوشد و می گوید : «فحش ننه هر کی قبل از اومدن من بخوره ».

فاصله تا نانوایی زیاد نیست. در این ساعت هم معمولن کسی نانوایی نمی رود. زود بر می گردد  و صبحانه را با سرعت هر چه تمام می خوریم.

کم کم باید آماده شوم که به نهار دانشکده برسم.

2 نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 0:1  توسط میلاد  |