تبليغاتX
به شرط چاقو
عنوانش را فراموش کردم چی بود.

امسال هم بالاخره تمام شد. با تمام اشتباهاتی که مرتکب شدم. خسته‌ام. بی حوصله‌ام. حوصله‌ی خودم را هم ندارم.خوابم می‌آید حوصله‌ی خوابیدن هم ندارم. دوست دارم غرغر کنم. نق بزنم اما نگفتن‌اش بهتر از گفتنش است. این‌که آشناهای آدم وبلاگش را بخوانند خودش بهترین دلیل است برای خودسانسوری. برای ننوشتن. برای خصوصی ننوشتن. برای این‌که حرف‌هایی که نمی‌توانی به کسی بگویی این‌جا هم نتوانی بنویسی. در هر صورت خوش‌حالم که چند نفری از دوستانم آدرس این‌جا را دارند و می‌خوانندش هر چند اگر این طور نبود کلی حرف برای گفتن بود.

بی‌خیال!

راستی! یک سوال: چرا این‌جا را می‌خوانید؟ بی دلیل که نمی‌شود. اگرگفتنش برای‌تان راحت نیست ناشناس دلیلش را برایم بنویسید یا ایمیل بزنید لطفن.

این هم عیدی‌ای که از شما می‌خواهم. بی عیدی سال نو مزه نداردها!

 

پ.ن: یکی از خاطرات فراموش نشدنی سال گذشته‌ام دیدن اجرای زنده‌ی محسن نامجو از نزدیک بود. این هم عیدی من به شما. گر چه کمی تلخ است. جبر جغرافیایی

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 0:24  توسط میلاد  | 

شاید پیاده روی

آخرين بار از تجريش راه افتادم قرار بود تا چهار راه وليعصر بروم اما وقتي به چهار راه رسيدم حيف‌ام آمد تمامش كنم. يك به چپ چپ گفتم و تا تهران‌پارس مسيرم را ادامه دادم. در مجموع شش هفت ساعت شد ( با يك توقف نيم ساعته براي ناهار). واقعن لذت‌بخش بود.

از ديشب شديدن هوسِ پياده‌روي كرده‌ام. خوبي‌اش اين است كه لازم نيست دنبال كسي بگردم كه همراهي‌ام كند چون تمام لذتش به تنها بودنش است اگر اين‌طور هم نبود باز هم بعيد مي‌دانستم كسي حاضر باشد بيايد.

مي‌روم. اگر شد كمي فكر كنم كمي آهنگ گوش كنم كمي بخوانم تا شايد كمي دلم باز شود. البته اگر تا ساعت چهار كه كلاسم تمام مي‌شود انرژي داشته باشم كه راه بروم.

 

پيوست: بابت پينگ اشتباهي دو سه روز پيش معذرت مي‌خواهم. كارِ من نبود. جناب آقاي برادر – طبق معمول- اشتباهي وبلاگ مرا پينگ كرد.

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 12:0  توسط میلاد  | 

خیابان کلیسا پلاک 113

خيابان كليسا پلاك 113. آدرس خانه‌ي دوران كودكي‌ام اين بود. كليسا هميشه برايم پر از رمز و راز بود. يكي از قديمي‌ترين ساختمان‌هاي شهر. مكاني براي خيال‌پردازي‌هاي عجيب غريب دوران كودكي. از ذره ذره‌ي ساختمان‌اش مي‌ترسيدم، از ناقوس‌اش، از قبري كه زكريا مي‌گفت خود آقا «جوزف» به‌اش نشان داده. ترس شيريني بود.

بارها تصميم گرفتيم به «جان» - پسر آقا جوزف- بگوييم ببردمان داخل كليسا را ببينيم آخر هم نتوانستيم بر ترس‌مان غلبه كنيم و برويم كليساي متروك شهر را ببينيم.

دوازده ساله كه شدم از محله‌ي كليسا رفتيم اما هميشه با ديدنش ياد خاطرات شيرين آن دوران مي‌افتادم اما حالا دارم به اين فكر مي‌كنم كه آخر هفته كه به خانه رفتم چطور بروم و آن را ببينم؟!

امروز جناب آقاي برادر خبر آورد كه كليسا را تخريب كرده‌اند. به چرا و چگونه‌اش كاري ندارم اما فقط يك كليسا تخريب نشد بخشي از خاطرات كودكي من هم با بيل مكانيكيِ زمين‌خوارِ محترم ويران شد.

 

پيوست:

مخفيانه سري به وبلاگ جناب آقای برادر زدم ديده بودم دارد مي‌نويسد حدس مي‌زدم راجع به كليسا نوشته باشد او هم انگار دلِ پُري دارد.

2 نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 0:16  توسط میلاد  | 

گوگَلي

اين آقا، برادرم است. از مهرِ پارسال هم‌خانه هم شده‌ايم. به جز روزهايي كه به خوابگاه مي‌روم با هم هستيم. دوستان وبلاگي‌اش به اسم نيما مي‌شناسندش، دوستان علم و صنعتي‌اش هم به اسم حاجي(!!!). اما نه نيماست و نه حاجي.

برادر بزرگ‌ترِ خوبي است. هم‌خانه‌ي خوبي هم هست. آش‌پزي‌اش هم حرف ندارد. تنها ايرادش اين است كه حافظه‌ي خوبي دارد و هر وقت كه ازش بخواهي مي‌تواند بگويد چقدر پول تو كيف پولش دارد، حساب بانكي‌اش هم همينطور. آرزو به دلم ماند از حسابش پول بردارم و متوجه نشود. سخت مي‌شود سرش كلاه گذاشت.

قرارمان بر اين بوده - و هست- كه وبلاگ همديگر را نخوانيم. مگر با اجازه‌ي صاحب وبلاگ. تو وبلاگش آبرو برايم نگذاشته. اين و اين را ببينيد.

بعد از حمله‌ي نافرجام مسعود اين دومين باري است كه مورد حمله قرار مي‌گيرم. منتظر حملات تلافي‌جويانه‌ي ميلاد باشيد.

 

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 14:59  توسط میلاد  | 

ذکر مصیبت

بد جوري آدم را سر در گم مي‌كند. هر چه بيش‌تر فكر كني و پرس و جو كني كم‌تر به نتيجه مي‌رسي. روزي صد بار به اين نتيجه مي‌رسي كه كار زيان‌ده خواهد بود. صد و يك بار هم به اين نتيجه مي‌رسي كه سودآور خواهد بود. صبح مي‌گويي سه ماهه به سود‌دهي مي‌رسد ظهر مي‌گويي شش ماهه، آخر شب وقت خواب مي‌بيني كمِ كم يك سال زمان مي‌برد تا جا بيفتد.

با هر كسي هم نمي‌شود در موردش صحبت كرد چون يا ترمزت را مي‌كشد كه داري كار مسخره‌اي مي‌كني يا اين‌كه براي خودت رقيب درست مي‌كني. وقتي هم كسي را پيدا مي‌كني كه مشتاق به نظر مي‌رسد همين كه به خودت مي‌آيي مي‌بيني ساعت چهار صبح شده و از يك و نيم داشته‌ايد در محوطه‌‌ي كوي قدم مي‌زديد. آن هم با كاپشن و شلوارك. آخر و عاقبتش هم اين مي‌شود كه هنوز سرماخوردگي‌ات خوب نشده دوباره سرما مي‌خوري.

اين همه ذكر مصيبت خواندم كه بگويم

قال ميلاد: « سخت‌ترين كار دنيا برآورد هزينه‌ي كسب و كاري است كه تا حالا كسي – لااقل به اين شكل كه قرار است انجام بدهي - انجامش نداده و قرار است اولين نفر باشي. »

2 نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 4:50  توسط میلاد  |