بازی قشنگي است. من هم بازي. خب؟
و اما پنج چيزي كه احتمالن در مورد من نمي دانيد.
1) پفك را - تقريبن هميشه- با چاي مي خورم.(شما هم امتحان كنيد مشتري مي شويد)
2) با مسنجر بلد نيستم send to all بكنم اصراري هم ندارم كه ياد بگيرم.
3) در مدت شش ماه سي كيلو وزن كم كرده ام.(مهر تا اسفند هشتاد و چهار)
4) اگر شبي دلم بگيرد و بخواهم خيابانگردي كنم حتمن دويست و پنجاه گرم خيارشور مي خرم كه تو راه بخورم.
5) بچه كه بودم جوجه رنگي ميخريدم بيست و پنج تومان كمي بزرگتر كه ميشد و ميدانستم ديگر مردني است هفتاد و پنج – صد تومان مي فروختم به بچه ها.
و اما پنج نفري كه به اين بازي دعوت مي كنم.
امروز حسابي به خودم رسيدم. اگر برادرم نميرفت ميشد يك جشن درست و حسابي در خانهي كوچك دونفرهمان بگيريم. تنهاييام بد نيست. چيپس خريدهام با پفك. دو كيلو هم نارنگي. لبو هم خريدم كه همين الان در حال آماده شدن هستند. از آن جايي كه به نظرم دومين اصل مهم زندگي شاد بودن است پس بايد براي خودم جشن بگيرم. اگر ميشد قرمهسبزي يا فسنجان درست كنم عالي ميشد. نشد. باز جاي شكرش باقي است از قيمهي ديروز به اندازهي شام امشب مانده وگرنه با شكم گرسنه كه نمي شود جشن گرفت.( به نظرم دومين اصل مهم در يك جشن هم مربوط است به شكم). كمي هم تخمه آفتابگردان به لطف بازي رئال (حريفش را فراموش كرده ام) از دو هفته پيش در كابينت مانده بود كه پيدا كردم. كمي هم گردو كه البته ترجيح مي دهم از برنامهي جشن يك نفرهام حذفش كنم وگرنه همسايهها مجبورم ميكنند امشب را در خيابان بخوابم.
براي خودم هديه هم گرفتم. كتاب كوچك فلسفه نوشتهي گريگوري برگمن. از دانشكده هم كه ميآمدم بعد از اين كه مسير را گم كردم مجبور شدم تاكسي در بست بگيرم اين را هم گذاشتم به حساب جشن امروزم. الان هم موهايم را شانه زدهام. گردنبند خوشگلم را گردنم انداختهام. تيشرت و شلوارك آبيام را تنام كردهام و وبكم ام را نصب كردهام. تا با خانوادهام كه همگي به خاطر شب يلدا دور هم جمع شدهاند و به دليل اتفاقي كه ديروز افتاد امروز را فراموش كردهاند چت كنم. اگر آنها بتوانند البته!
درست نميدانم امروز بيست و يك ساله شدم يا بيست و دو ساله. به گمانم بيست و دو ساله.
به نظرم اين كه مترجمي در مقدمه ي ترجمه اش به معرفي نويسنده بپردازد نوعي احترام به خواننده است توضيح اصطلاحات تخصصي و پانويسي براي متن اصلي هم همين طور. اما اين مقدمه و معرفي چند صفحه مي تواند باشد؟براي يك كتاب كه متن نويسنده اش 166 صفحه است چند صفحه مقدمه مي شود نوشت؟
كتاب «روانشناسي ضمير ناخودآگاه» نوشته ي كارل گوستاو يونگ ترجمه ي محمدعلي اميري 290 صفحه است.
هشتاد و سه صفحه مقدمه ي مترجم
هفت صفحه مقدمه ي مترجم آلماني به فرانسوي
دوازده صفحه مقدمه هاي يونگ بر چاپ هاي مختلف كتاب اش
هشت صفحه واژه نامه ي فارسي-فرانسه ( كتاب از ترجمه ي فرانسوي ترجمه شده است)
سيزده صفحه توضيح اصطلاحات روان شناسي
يك صفحه غلط نامه
صد و شصت و شش صفحه هم نصيب يونگ شده تا بتواند به قول خودش «اين همه مطالب تازه را در صفحات قليلي» عرضه كند.
اگر كتاب را به امانت گرفته باشي مسئله اي نيست اما وقتي پول داده اي تا نظر يونگ را بخواني بعد مي بيني فقط پنجاه و هفت درصد از كتاب آن چيزي است كه دنبالش بوده اي وضع فرق مي كند. نمي دانم اسم اين كار را احترام به خواننده بگذارم يا سوء استفاده از نام دانشمندي بزرگ براي عرضه – اگر نگوييم تحميل- نوشته ي خود؟ شايد هم كاري براي زياد شدن حجم كتاب.
نمی دانم.
نظر شما چيست؟
زنده ام.
اگر وقت شد حتمن می نویسم.
چند روزی است وقت سر خاراندن ندارم. نمی دانم به قهرمان شدنم در مسابقات منچ ساختمان شش ربطی دارد یا نه؟!