
عكس بالا يادگاري يكي از ساكنين قبلي اتاق نُهِ ساختمان ششِ كوي دانشگاه تهران است كه در تاريخ 31/6/1352 نوشته شده
حالا اين كه چند سال است كمد ديواري هاي اتاق ما را رنگ نكرده اند حساب و كتابش با خودتان
بين من و مرتضا بحثي در گرفته. مجتبا را شاهد مي آورم
- مجتبا هم شاهده. اونم شنيد. مگه نه مجتبا ؟
قبل از اين كه مجتبا چيزي بگويد مرتضا با نيش خند مي گويد
- به روباه گفتن شاهدت كيه؟ گفت دُمبَم!
مجتبا كه تا الان سعي مي كرد وارد بحث مان نشود با تظاهر به خونسردي مي گويد
- اِ ! خداييش اگه دُم و روباهي ام باشه تو و ميلادين
اين يكي را هم تحمل كنيد. سعي مي كنم آخرين باري باشد كه از راز خانه ي شش گوش مي نويسم.
در اوايل داستان نويسنده از اهميت پانزده سالگي مي گويد:« خاتون كه پانزده ساله شد، بايد بر طبق سنت هاي خانوادگي نامي بر او مي نهادند و همسري مناسب براي او بر مي گزيدند، آخر در تبار آنها بر دختران و پسران تا پانزده سالگي نامي نمي نهادند» ص 20
با وجود اين تاكيد نويسنده در صفحه ي 153 اين موضوع را فراموش مي كند و آن جا كه صحنه ي به دنيا آمدن فرزند دخترِ خاتون و سلطان را توصيف مي كند از زبان سلطان- كه در تمام داستان به سنت ها پاي بند است- مي گويد: « وقتي كه كودكم به دنيا آمد با هم به خانه باز خواهيم گشت. مراسم نامگذاري او بايد در خانه انجام شود» ص 153
اما بخت با نويسنده يار بود که فرزندشان قبل از به دنيا آمدن مُرد. اگر نمي مُرد حتمن كار به راز خانه ي شش گوش پنج و شش هم مي كشيد.
سوگند خوردن + پيمان بستن نتيجه مي دهد : « سوگند بستن »
«اما با شما سوگند مي بندم كه تا زماني كه قلبم از كينه پر نشده شما را ترك نكنم»
راز خانه ي شش گوش ص 143