تبليغاتX
به شرط چاقو
راز خانه ی شش گوش (2)

در پست قبلي خوانديم كه خاتون، درست پانزده سال پيش – در روز ازدواجش – از خانه ي شش گوش فرار كرده.

حالا صحنه اي كه خاتون و ايليا  بعد از مدت ها براي اولين بار به خانه بر مي گردند را بخوانيم:

به پشت در خانه كه رسيدند، نفس را در سينه هاي شان حبس كردند. پس از هفده سال باز برگشته بودند. ايليا نمي دانست براي دلگرمي خودش بود يا دلگرمي خاتون كه به مهرباني دست خاتون را گرفت. ص 98

جملات بالا تنها در صورتي مي تواند درست باشد كه دو سال از ازدواج دخترِ خاتون و سلطان گذشته باشد كه در داستان مدت کمی از ازدواج شان گذشته است.

تا حالا نويسنده اي اينجوري مَچَل تان كرده بود؟!!!

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 3:36  توسط میلاد  | 

راز خانه ی شش گوش (1)

 

«راز خانه ی شش گوش»  مریم نعمت طاووسی٬ چاپ اول زمستان 1380 ، 184 ص ، تيراژ 3000 ، نشر مس

داستان در روز تولد پانزده سالگي شخصيت اصلي داستان شروع مي شود و با توجه به شكل افسانه اي داستان، نويسنده تاكيد زيادي بر پانزده سالگي دارد. چون « پانزده سالگي در نزد ايرانيان قديم سن آرماني و سن ورود به دنياي پذيرش تعهدهاست» ( به نقل از پاورقي كتاب ص 8 )

با هم چند سطري از داستان را بخوانيم تا به شاهكار نويسنده پي ببريم.

روز تولد پانزده سالگي دختر مي نويسد ( ايليا و خاتون پدر و مادر دختر هستند ) :

 

« مراسم كامل شده بود، ( منظور مراسم خواستگاري است كه حتمن بايد در پانزده سالگي انجام شود) خاتون مي دانست كه مادر بزرگ ها و سلطان با همان شتابي كه آمده بودند خواهند رفت و دختر را هم با خود خواهند برد. او را مي برند تا به خانه ي شش گوش، خانه اي كه پانزده سال پيش خاتون همراه ايليا از آن گريخته بود، بازگردانند… » ص 59

 

تا اين جا مشكلي به نظر نمي رسد. فقط مشخص مي شود كه پدر و مادر دختر پانزده سال پيش از خانه ي شش گوش فرار كرده اند. حالا ببينيم فرار كردن شان مقارن با چه اتفاقي بوده :

 

« در همان دوران، پچ پچي در شهر پيچيده بود. پچ پچي كه خبر از گريختن خاتون، دختر سنگ تراش بزرگ، و ايليا ، داماد سنگ تراش مي داد… اما آن دو، روز پس از پيوند به همراه يكديگر خانه را ترك كردند و همه را در شگفتي فرو بردند ص 76

 

يعني خاتون دقيقن پانزده سال پيش- در روز ازدواجش- از خانه ي شش گوش فرار كرده و حالا دخترش هم درست پانزده سال دارد.

حالا اين كه چطور ممكن است كسي دقيقن پانزده سال پس از ازدواجش دختري پانزده ساله داشته باشد سوالي است كه خانم نعمت طاووسي –  صاحب چند ترجمه و تاليف – بايد جواب بدهند نه من.

براي اين كه متوجه تاكيد نويسنده بر پانزده سالگي بشويد و مطمئن شويد كه «پيوند» حتمن بايد در پانزده سالگي انجام شود. چند سطر زير را هم بخوانيد :

 

« خاتون كه پانزده ساله شد، بايد بر طبق سنت هاي خانوادگي نامي بر او مي نهادند و همسري مناسب براي او بر مي گزيدند، آخر در تبار آنها بر دختران و پسران تا پانزده سالگي نامي نمي نهادند – همان طور كه خاتون و ايليا بر دخترشان نامي ننهادند. اما بر خلاف رسوم، كه بزرگان در روز پانزده سالگي نامي بر مي گزيدند، آنها مي خواستند كه دختر خود نام خود را بر گزيند» ص 20

 

 پیوست: برای اولین بار در عمر - وبلاگی و غیر وبلاگی - میلاد٬ فرد خیّری پیدا شده که به یک مطلبش لینک داده. ممنونم.

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 20:11  توسط میلاد  | 

 

یک هفته از ساکن شدن مان در خوابگاه می گذرد. هم چنان اتاق پنج نفره مان، سه نفره مانده. تا چه پیش آید.

امروز پارچه نوشته ی جالبی دیدم که درِ مسجدِ کوی نصب کرده بودند. اسم من و هم اتاقی هایم را می توانید در این شعر ببینید:

                            مژده ای دل نور چشم مرتضا آمد

                                                           روز میلاد امام مجتبا آمد

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 0:48  توسط میلاد 

مدرسه
 

چقدر دلم تنگ شده برای اسماعیل. پنجم دبستان بودیم

- اسمال! پایتخت عراق کجاست ؟

بروبر نگاهم می کند. هیچ نمی گوید. کمی راهنمایی نیاز دارد. مگر می شود به این زودی فراموش کرده باشد؟!

- اولش ب داره

باز سکوت

- بَ....

باز هم سکوت می کند

- بَغ....بَغدا....

تا می خواهم دال آخرش را بگویم مثل دینامیت منفجر می شود. جواب یادش آمده

«بغدادستان»

2 نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 2:11  توسط میلاد  | 

 

همیشه که نباید من بنویسم. این‌بار شما بنویسید. جمله ای، حرفی، شعری. اگر چیزی پیدا نکردید فحش هم قبول است.

2 نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 23:33  توسط میلاد  |