بچه كه بودم هميشه برايم سوال بود كه «سردرد يعني چه؟» آن هم بدون اين كه سر آدم به ديواري جايي بخورد. مگر مي شود؟ بارها از اين آن شنيده بودم كه سرشان تير مي كشد اما نمي دانستم يعني چه. نمي توانستم بفهمم اين تيري كه مي گويند چيست. فرصت نشد از كسي بپرسم سردرد چيست. تا اين كه بزرگتر شدم.
بزرگتر شدم و معني سردرد را فهميدم. بدون اين كه كسي توضيح بدهد فهميدم كه سرم دارد تير مي كشد. فهميدم كه يك احساس زودگذر است كه بعضي وقت ها پيش مي آيد و كاري هم نمي توان كرد. نيازي نيست كاري هم بكنم خودش مي آيد خودش هم مي رود.
حالا احساس مي كنم ديگر خيلي بزرگ شده ام. چند روزي است سردرد شديد دارم. همين ديشب بود كه فهميدم خيلي بزرگ شده ام. براي اولين بار براي آرام شدن سردردم ايبوپروفن چهارصد ميلي گرمي خوردم. هنوز سرم درد مي كند. بايد بروم يك پروفن ديگر بخورم. به خودم قول مي دهم زود برگردم. شايد چند روز ديگر شايد هم چند هفته ي ديگر. نمي دانم. بچه كه شدم دوباره مي آيم.
- سلام! خوبی ؟
- مرسی! تو چطوری؟ چه خبر از نمره ها ؟
- فقط ریاضی رو گرفتم. شدم ۱۸. راستی! کار پیدا کردم ها...
- آفرین! چی هست حالا ؟
- رو نیسان کار می کنم. بار گوجه می برم.
انشا
تابستان دومین فصل سال است. در تابستان هوا خیلی گرم است. برادرم میگوید درتابستان الاغ تب می کند. اما من به او میگویم این حرف بدی است. در تابستان دنیا خیلی گرم و شرجی میشود اما خوبیهایی هم دارد. در تابستان میوههای خیلی خوبی مثل کُنار میتوانیم بخوریم. در خیابانِِ ما یک درختِ کُنارِ بزرگ هست. من میدانم نباید با سنگ و دمپایی کُنارها را بکنیم. وگرنه ممکن است دمپاییمان روی درخت گیر کند. آن وقت مجبوریم دمپاییِ نو را با آمو قره قروتی بدهیم و برای خودمان یک دمپایی دیگر بخریم.
من در تابستان کار می کنم. مادرم می گوید تو دیگر بزرگ شدهای . من از این که دیگر بزرگ شدهام و می توانم تابستانها در خیابان آلاسکا بفروشم خیلی خوشحال هستم. من کار کردن را دوست دارم. من دوست دارم پولهایم را جمع کنم و یک کولر گازی بخرم. خوابیدن زیرِ بادِ کولر گازی خیلی کیف دارد.ولی مادرم می گوید باد کولر گازی آدم را تنبل و مریض می کند.
در تابستان یک روز تمام خیابانها پر از ملخ شد. من می دانم که ملخهایِ سید را نباید اذیت کرد. من دنبال ملخها نمی دوم و ملخها را نمیگیرم و به پای آن ها نخ نمیبندم. اما بچههای صاحبخانهمان این کارها را می کنند. من به آن ها می گویم این کارها بد است و خدا آدم را کور می کند.
در تابستان چون مدرسهها تعطیل است همهی مردم به مسافرت میروند.ما امسال هم به مسافرت نرفتیم. مادرم میگوید اگر سال دیگر تجدید نیاوریم به مسافرت میرویم. من امسال درسم را خوب می خوانم تا تجدید نیاورم و به مسافرت برویم اما میدانم حتا اگر من تجدید نیاورم برادرهایم حتمن تجدید میآورند و ما باز هم به مسافرت نمیرویم. بچه ها در تابستان ظهرها میروند رودخانه و شنا میکنند. اما من میدانم این کار خطرناکی است. از وقتی پسرعمهام در آب غرق شد و دیگر پیدا نشد ما دیگر ظهرها به رودخانه نمی رویم.اما بعضی شبها میرویم آن جا. وقتی که باد به آب میخورد و به سمتمان می آید خیلی خنک است. مثل بادِ کولر گازی میماند.
با امید اینکه انشایم مورد توجه معلمِ عزیز و دانشآموزان قرار گرفته باشد انشایم را به پایان میرسانم
انشایت را نوشتم تا بدانی هنوز به یادت هستم. هرچند نمیدانم کجایی. نمیدانم کجا را باید دنبالت بگردم. خوب می دانم در این دنیایِ مجازی نمی توانم پیدایت کنم. آخر یکی نیست بگوید اِبی را چه به این قرتیبازیها ؟ نمیدانم بلاخره توانستی کولر گازی بخری یا نه
راستی! گوشات را بیار نزدیک می خواهم در گوشات چیزی بگویم:
دو تن به از یک تن اند. زیرا پاداش نیکویی برای رنجشان خواهند یافت.
چون هرگاه یکی از پای افتد دیگری وی را بر پای دارد. اما بدان وای بر آن که تنها افتد، زیرا کسی را نخواهد داشت که در برخاستن وی را یاری دهد.
تورات، آیات 9 و 10 از باب چهارم