«محدودیت خلاقیت می آورد» شاید با آن زیاد موافق نباشید و فقط بگویید «جمله ی زیبایی است». اما در زندگی دانشجویی ارزشی بیشتر از یک جمله ی زیبا پیدا می کند.
اگر محدودیت نبود هیچ وقت به ذهن مجتبا نمی رسید که به جای شامپو سرش را با پودر رختشویی بشوید. یا طبقه سومی ها هیچ وقت برای خشک کردن لباس های شان از شیوه ی ـ به قول خودشان ـ رابین هود استفاده نمی کردند. بی شک محدودیت امکانات تفریحی باعث شد که ما شبی چند بار برق ساختمان را قطع کنیم یا وقتی کسی در دستشویی بود شیر آب را ببندیم یا جوراب های مجتبا را در لیوان نوشابه بچلانیم و به خورد مصطفا بدهیم. اگر وسایل آشپزی کامل بود هیچ وقت به این نتیجه نمی رسیدیم که در قابلمه هم می شود نیمرو درست کرد. یا به جای پارچ آب از سطل هم می شود استفاده کرد. و اگر قاشق تمیز نبود سوپ را با چنگال هم می شود خورد.
و اما نمونه ای از خودم :
هفته ی آخر کلاس ها بود و وقت تحویل دادن تحقیق ( !!! ) به استاد زبان فارسی. از طرفی می خواستم در کلاس معارف خودی نشان بدهم و بفهمد که من هم در کلاسش بودم. تصمیم گرفتم برای معارف هم تحقیقی دست و پا کنم. اما وقت کم بود. باید فکری می کردم. با یک فکر معمولی مشکل حل نمی شد. باید یک فکر ویژه می کردم یک فکر «میلادی».
بلاخره یافتم. برای معارف و زبان فارسی باید یک تحقیق می نوشتم. اما چه موضوعی می شد پیدا کرد که برای هر دو مناسب باشد؟ با کمی جستجو آن هم پیدا شد. « بررسی جبر و اختیار در مثنوی معنوی مولانا ». جبر و اختیارش برای ساعت هشت روز چهار شنبه که معارف داشتم. مثنوی معنوی اش هم برای ساعت ده همان روز.
هنوز شک دارید که محدودیت خلاقیت می آورد؟؟؟
چند وقتی بود داشتم فراموش می کردم باید به خودم تذکر بدهم.
یاد من باشد که تنها هستم
از بيست روز پيش كه تو كوي درگيري شده مهمان كردن را ممنوع كرده اند. هر كس فقط مي تواند پدر٬ برادر يا عمويش را مهمان كند.
حالا اگر كسي خواست احيانن به جاي عمو٬ دايي اش را مهمان كند تكليف چيست ؟؟؟
- میلاد.... میلاد.... ساعت ده شده ها!
- بیدارم. سرم درد میکنه. تو کی اومدی؟
- همین الان رسیدم. پا شو صبحانه بخوریم.
کمی زیر پتو تکان می خورم و فکر می کنم که « حتمن باز هم من باید خرید کنم. ولی من که پول ندارم».
- اگه منظورت اینه که من بخرم٬ من فقط دویست تومن پول دارم با دو تا بلیط اتوبوس.
چشم هایم را باز می کنم با لبخند پت و پهن مجتبا مواجه می شوم که می گوید:«نه بابا! خودم خریدم. ۴ تا تخم مرغ با یک پنیر خامه ای
دیگر خوابیدن جایز نیست باید بیدار شوم. با هر زحمتی که هست خودم را از تخت به پاین می سرانم. بی هیچ حرفی تقسیم وظایف صورت می گیرد. مرتضا استکان ها را می برد بشوید. وحید کتری را بر می دارد و می رودکه داد می زنم:« کبریت نبردی ها...» همان طور که در راهرو به سمت آشپزخانه می رود جواب می دهد:«نداریم». من و مجتبا هم منتظر ورود مرتضا با ماهیتابه ی شسته می مانیم
- مجتبا! برو از ابراهیم اینا کبریت بگیر تا من قاشق تمیز پیدا کنم.
تا مجتبا بر می گردد مرتضا هم ماهیتابه به دست وارد اتاق می شود. کشوی میز را باز می کنم و قوطی روغن را بر می دارم. دریغ از یک قطره روغن.
- این دو تا انگار آخر هفته ها روغنو خالی خالی می خورن
مر تضا نمی شنود اگر می شنید بلوایی بر پا می شد.
- بی خیال ! میریم از ابراهیم اینا می گیریم.
اتاق ابراهیم هم روغن ندارند. باید فکر دیگری کنیم. «خوب بریم اتاق مهدی»
- سلام !
- هوی! گراز! با دمپایی نیا تو.
-خب بابا! حالا انگار چی شده ؟ یه خورده روغن دارین؟
من منی می کند و می گوید:« نمی دونم. بچه ها نیستن اونا می دونن. بعید می دونم» می خواهم برگردم که مجتبا می گوید:«اشکال نداره. خودمون می گردیم ببینیم هست یا نه؟»
جستجو برای روغن بی نتیجه می ماند.
- خب آبپزشون کنید.
- نه بابا! سگ تخم مرغ آبپز می خوره؟ حالا چی کار کنیم مجتبا ؟
باز هم ذهن خلاق مجتبا به دادمان می رسد
- آهان! از اتاق علی شون می گیریم
- علی ؟ من که محال تا طبقه سوم برم تازه ممکنه هم نداشته باشن.
مهدی را از جلوی تلفن کنار می زند وتلفن را بر می دارد.« خدا تلفنو واسه همین روزا آفریده دیگه »
- الو... سلام...خوبی؟....قربونت... یه خورده روغن دارین به ما بدین؟
ماهیتابه به دست از پله ها بالا می رویم. کمی روغن در ماهیتابه می ریزیم و راهی هم کف می شویم.
شانس می آوریم نفر قبلی یادش رفته اجاق را خاموش کند.
- ای وای! نمک نیاوردم
- اشکال نداره. بعدن بهش نمک می زنیم
بلاخره تخم مرغ های سرخ می شوند.
- حالا چطور ببریمشون؟ بازم که دستگیره نیاوردی با خودت
- مرتضااااااااااااااااااااااااااااا
- داد نزن. کر شدم. از این جا که صداتو نمیشنوه
از داخل سطل زباله یک تکه کاغذ پیدا می کنم و با آن ماهیتابه را می گیرم و به سمت اتاق راه می افتیم.
وارد اتاق می شوم. خبری از سفره نیست
- شما میمردین تا ما میایم سفره رو بندازین؟ راستی! نون داریم ؟
- اگه داشته باشیم تو سفره ان.
فقط یک نان تو سفره هست. دوباره بحث شروع می شود که چه کسی باید نان بخرد؟ بحث بین وحید و مرتضا بالا می گیرد. نگاهی به مجتبا می اندازم که خودش را با چیدن لیوان ها مشغول کرده٬ می گویم:« نوبت من که نیست. خودتون یه جوری به توافق برسین» بلاخره مرتضا می پذیرد:« نوبت من نیست ولی میرم می گیرم». دمپایی هایش را می پوشد و می گوید : «فحش ننه هر کی قبل از اومدن من بخوره ».
فاصله تا نانوایی زیاد نیست. در این ساعت هم معمولن کسی نانوایی نمی رود. زود بر می گردد و صبحانه را با سرعت هر چه تمام می خوریم.
کم کم باید آماده شوم که به نهار دانشکده برسم.
۱۰:۳۰ شب ۲/۳/۸۵
یار دبستانی من....
.
.
.
دانشجوی با غیرت حمایت حمایت
۱۱:۳۰
مرگ بر ....
مرگ بر ....
۱۲:۰۰
آژیر.... سنگ....آتش
۵:۰۰ صبح ۳/۳/۸۵
یا زهرا.... یا زهرا....