
برای کسی مثل من که زیاد اهل تلفن زدن نیست و تمام کارهایش را با اس ام اس و ایمیل انجام می دهد.( خصوصن اس م اس ) . احتمال رسیدن هر خبری به وسیله ی اس ام اس وجود دارد. اما این یکی دیگر بعید بود.
چهارشنبه ساعت ۸ و ۴۹ دقیقه ی صبح. در حال آماده شدن برای کلاس ساعت ۸:۳۰
او : ما امروز میایم تهران. الان تو راهیم
من: ای بابا ! چرا زودتر خبرم نکردید ؟ من امروز تا عصر کلاس دارم.
او : امیرمنصور حساسیت پیدا کرده میاریمش دکتر. راستی! میدونی مریم دختر دایی چه مریضی خطرناکی داره. الان هم تهرانه
من : امیرمنصور حالش خوبه ؟ مریم چشه ؟
او:امیر خوبه. مریم بیچاره سرطان روده داره. بدخیم هست. فردا بیمارستان مهر عملش می کنن.
او: اگه خواستی فردا با هم میریم پیشش.
« چراغ ها را من خاموش می کنم » زویا پیرزاد را خواندم . واقعن زیبا بود. انتظار نداشتم به این قشنگی باشد. تنها برایم یک مشکل پیش آمده دلیل نام گذاری اش را نتوانستم بفهمم. کسی می تواند کمکم کند ؟
.............................................
چند روزی است پیشنهاد ناصر غیاثی دارد ذهنم را قلقلک می دهد. به گمانم فکر خوبی باشد چون در آن صورت می توانم حرف هایی را که دوست ندارم فعلن اطرافیانم بدانند در آن جا بنویسم.
و اما پیشنهاد :
| نويسنده: ناصر غیاثی | جمعه 8 ارديبهشت1385 ساعت: 17:18 |
| 1- یک پیش نهاد: یک وبلاگ دیگر درست کن، بگذار نیمای پلید بنویسد. آن نیما خیلی دوست داشتنی بود. 2- خطت واقعن وحشتناک بود. | |
یادش به خیر ! زمانی با اسم سال اولی می نوشتم. ( اولین وبلاگم که به لطف پرشین بلاگ محو و نابود شد ) بعد مشتمالچی شدم بعد از آن مدتی میلاد شدم. از ترس لو رفتن چند وقتی است که نیما شده ام ولی امروز دوباره میلاد شدم و میلاد خواهم ماند. پس زنده باد میلاد !
البته میلاد شدن کمی دردسر داشت. مجبور شدم چندتا از پست های قبلی را سانسور کنم چندتایی را هم ویرایش کردم. پیوند وبلاگ قبلی ام را هم فعلن برداشته ام تا اصلاحات آن جا هم کامل شود.
احتمالن دیگر نوشتن پست هایی مثل نیمای پلید برایم غیر ممکن است.
-------------------------------------------------------------
مسعودجان صفحه ای از دفترچه ی خاطراتش را در وبلاگش گذاشته. خط وحشتناک مرا در آن جا می توانید ببینید.