تبليغاتX
به شرط چاقو
نیمای پلید

 

سانسور شد

2 نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 16:47  توسط میلاد  | 

این روزها
صبح از خواب بیدار می شوی می بینی اضطراب داری. هرچه دنبال دلیلش می گردی به نتیجه ای نمی رسی. « امتحانات که تمام شده . ترم هم تازه شوع شده هنوز درس ها سنگین نشده اند. مریض هم که نیستم. مشکل مالی هم که ندارم » هر چه بیشتر جستجو می کنی سر در گم تر میشوی.

چند روزی است که اینطور شده ام. بی هیچ دلیلی سراپا اضطراب و نگرانی شده ام.

2 نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 14:16  توسط میلاد  | 

من هم بر بام اضطراب رقصیدم. اما ...

قرار بود در مورد کتاب رقص بر بام اضطراب بنویسم.

خیلی سخت بود.

اما نوشتم. دو ساعت و نیم مشغول نوشتن بودم. وقتی تمام شد خواندمش دیدم بد نشده. به خاطر یک حماقت ناقابل همه چیز پاک شد.

یاد داستان روند از همین کتاب افتادم.

دیگر نمی توانم از اول آن را بنویسم. پس٬ از همه ی دوستان معذرت می خواهم. از ناصر غیاثی عزیز هم همینطور.

2 نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 14:41  توسط میلاد  |