تبليغاتX
به شرط چاقو
کتاب
روزی را به یاد می آورم که مثل همیشه برای گذراندن وقت در کتابفروشی مشغول ورق زدن کتاب ها بودم.

چون پول زیادی همراهم نبود مجبور بودم بین کتاب های کوچک - و در نتیجه ارزان قیمت - جستجویم را ادامه بدهم. بعد از زیر و رو کردن چند کتاب بلاخره کتابی را انتخاب کردم. «تاکسی نوشت ها» نوشته ی ناصر غیاثی. طرح جلد کتاب چنگی به دل نمی زد نام ناشر را که دیدم دیگر مطمئن شدم که باید از خریدنش منصرف بشوم و اگر بخرمش تا همیشه باید در نوبت خوانده شدن بماند. خودم هم نمی دانم با انتشارات کاروان- خصوصا آرش حجازی- چه پدر کشتگی ای دارم . شاید بیشتر به خاطر چاپ کتاب های پائولو کوئلیو باشد. که من میانه ی خوبی با آن ها ندارم.

کتاب دیگری را نتوانستم پیدا کنم پس به ناچار تاکسی نوشت ها را خریدم .

یک نفس خواندمش. زیباتر از آنی بود که فکرش را می کردم. داستان هایی کوتاه و ساده که از زبان یک راننده ی تاکسی در آلمان روایت می شد.

نام ناصر غیاثی در ذهنم ماند تا این که دو ماه بعد به طور اتفاقی آدرس وبلاگش را پیدا کردم. و از آن روز خواننده ی پر و پا قرص «رقص بر بام اضطراب» شدم. همان روزها بود که فهمیدم از ناصر غیاثی پیش از تاکسی نوشت ها کتاب دیگری به نام رقص بر بام اضطراب چاپ شده است.

تقریبا تمام کتابفروشی های انقلاب را به دنبالش گشتم خیلی ها اسم کتاب را نشنیده بودند. بعضی هم شنیده بودند. اما نداشتند. تا این که بعد از چند ماه همین یک هفته پیش انتشارات کاروان را پیدا کردم و کتاب را خریدم.

شاد و ناراحت - شاد به خاطر کتابی که خریدم و ناراحت به این خاطر که هزار تومان از پول هایم را در بدترین شرایط مالی از دست دادم - داشتم بر می گشتم خوابگاه. نزدیکی های کوی دکه ی روزنامه فروشی ای هست که هر روز از کنارش رد می شوم. در کمال تعجب دیدم که رقص بر بام اضطراب هم در بساطش هست. اگر شما با چنین صحنه ای مواجه می شدید چه می کردید ؟

رقص بر بام اضطراب را خواندم. اگر توانستم در پست آینده در موردش می نویسم.

همه ی اینها را گفتم تا شما را به خواندن وبلاگ ناصر غیاثی - که هرازگاهی با نوشتن کامنت هایی کوتاه در وبلاگم شوق نوشتن را در من زنده می کند - دعوت می کنم.

پس این شما و این هم رقص بر بام اضطراب .

 

پیوست۱ :

آخیش... مشروط نشدم . معدلم شد ۱/۱۲

پیوست۲ :

هزار بار قالب و رنگ متن را عوض کردم. با این پس زمینه متن را باید چه رنگی کنم ؟

 

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 2:40  توسط میلاد  | 

دعا ...
سانسور شد

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 16:12  توسط میلاد  | 

ترمی که گذشت
چه زود گذشت.

از یکشنبه ترم جدید شروع می شود.

هر چند وقت نکردم به خانه بروم. اما استراحت خوبی بود. بعد از آن همه استرس.

انگار همین دیروز بود برای اولین بار وارد خوابگاه شدم. چقدر چندش آور و کثیف بود. اولین کاری که کردیم موکت های اتاق را شستیم. که یکی از آن ها پس از شستن به سرقت رفت. و تا روزی که در آن اتاق بودیم نصف اتاق بدون موکت بود.

همه چیز تبدیل به خاطره شد. یاد اسباب کشی به خیر. یک ساعت تمام با یک عالمه خنزر پنزر نشسته بودم در کوی که بقیه برسند.

با چه آدم های عجیب غریبی آشنا شدم.

روز های خوب و بد زیادی را پشت سر گذاشتم. شاید اگر به خوابگاه نمی آمدم هیچ وقت این همه سختی نمی کشیدم. اما همین سختی ها نشان داد که چه توان بالایی دارم. پس به خودم تبریک می گویم.

شما نمی خواهید تبریک بگویید ؟

------------------------------------------------------------------------------------

پیوست : قابل توجه دوستانی که پست فیوز را خوانده اند. چند روز پیش برای جعبه ی فیوز ها یک در فلزی گذاشتند. دیگر دسترسی به فیوز ها کار آسانی نیست.

2 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 18:25  توسط میلاد  | 

تنها ماندم ....
همه رفتند

من مانده ام و من.

 

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 13:24  توسط میلاد  | 

فيوز
همچنان منتظر نمرات هستم. بايد قيد به خانه رفتن را بزنم. از هفته ي ديگر كلاس ها شروع مي شود.

بي كار ماندن در خوابگاه باعث كسالت و افسردگي مي شود.

براي بر طرف كردن اين حالت دست به هر كاري مي زنيم. از جمله مردم آزاري.

چند شبي است به پيشنهاد من ، هر وقت از كنار جعبه ي فيوزها رد مي شويم چند تا از فيوزها را مي زنيم و بخشي از ساختمان را در تاريكي فرو مي بريم بعد هم فرار ....

ديشب وقتي فيوزها را زديم و با سرعت فرار مي كرديم يكي از بچه هاي ارشد مچمان را گرفت. البته چون كمي دير رسيد، توانستيم حاشا كنيم.

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 3:47  توسط میلاد  | 

كجايي ؟
سانسور شد

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 12:13  توسط میلاد  | 

خواب
شما هم بودید خسته می شدید.

آخر چقدر می شود غذا پخت. ظرف شست. جارو کرد.

خسته ام .

می خواهم بخوابم.

شب به خیر دوستان.

تا بعد...

راستی بلاخره مشت و مال آپ شد.

2 نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 15:9  توسط میلاد  | 

نام گذاری
الان تازه می فهمم پدر و مادر ها برای نام گذاری فرزندانشان چه رنجی می کشند. چه برسد که آدم بخواهد روی خودش اسم بگذارد. ( مثل من )

بلاخره یافتم. نیما چطور است ؟

اما چطور شد که نیما را انتخاب کردم ؟ چند وقت پیش خانم شهلا شرف برایم کامنت گذاشته بودند و مرا اشتباها نیما خطاب کردند. دیدم بد نیست از این اشتباه استفاده کنم و این اسم را برای خودم انتخاب کنم.

به عنوان اولین پست می خواهم لیست غذاهایی را که طی چند روز گذشته خورده ام بنویسم. ( البته فقط شام ) :

سه شنبه : تخم مرغ + سیب زمینی

چهار شنبه : تخم مرغ + کنسرو بادمجان 

پنج شنبه: تخم مرغ

جمعه : تخم مرغ + سیب زمینی

2 نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 2:20  توسط میلاد  | 

بازگشت دوباره ی من
اینم از وبلاگ جدید من.

حالا می توانم با خیال راحت بنویسم.

2 نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 22:59  توسط میلاد  |