تبليغاتX
به شرط چاقو

آقا هل نده!

خانم برو ته صف!

به همه مي رسد. البته به جز تو.

كساني كه آدرس ايميل شان دم دستم بود را خبر كردم. به بقيه هم آدرس جديدم را خواهم داد. لطفن فعلن كسي لينك ندهد تا شر مزاحم كم شود.

ممنون!

2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:3  توسط میلاد  | 

ما باید ...

گفتم: « ما بايد پدر و مادرمان را دوست داشته باشيم ». خنديد. چيزي نگفتم.  بعد گفت: « ببخشيد فكر كردم داري شوخي مي‌كني».

امروز مهمان دارم. احتمالن تا ساعت دوازده برسند. پدر و مادرم به همراه برادر بزرگم امشب و فردا شب را اين‌جا مهمان هستند. قرار بود فردا برسند. همين يكي دو ساعت پيش خبر دادند كه دارند مي‌آيند. جناب آقاي برادر كه نيست. بايد به تنهايي خانه را مرتب كنم و شام درست كنم. الان هم مي‌نويسم هم آش‌پزي مي‌كنم.

خوش‌حالم كه پدر و مادرم را مي‌بينم. خوش‌حال‌ترم كه آن‌قدر با كلاس نشده‌ام كه وقتي ديدم‌شان دست‌شان را نبوسم. اين نسل رو به انقراض است. نسل كساني كه دست پدر و مادرشان را مي‌بوسند.

آدم‌هاي نسل من روشن‌فكر‌اند و خوب مي‌دانند كه بچه‌دار شدن نياز طبيعي يك زن است. خيلي خوب مي‌توانند دليل بياورند كه « اصلن بچه‌دار شدن نوعي خودخواهي است » اگر فرصت بيش‌تر بود دوست داشتم در اين مورد بيش‌تر بنويسم. اگر از نسل خودم گفتم دليل بر اين نيست كه بخواهم بگويم نسل‌هاي گذشته رفتارشان درست بوده. از نسل خودم نوشتم چون خودم متعلق به اين نسل هستم. من با اين نسل مشكل دارم. به اين نسل بدبين‌ام. همين!

تا نظرتان را بنويسيد من هم مي‌روم ببينم غذاي‌ام در چه حال است.

پ.ن۱: احتمالن اين آخرين پست اين وبلاگ است. به زودي آدرس وبلاگ جديدم را به دوستان مي‌دهم. سيما جان! اگر پشت گوش‌ات را ديدي وبلاگ مرا هم مي‌بيني. فكر نكن توانسته‌اي عصبي‌ام بكني. فقط چون حدس زدم كي هستي ترجيح مي‌دهم نوشته‌هايم را نخواني.

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 0:19  توسط میلاد  | 

بي‌خوابي، كودكي، كليسا

چند ماه پيش از تخريب كليساي محله‌ي كودكي‌ام نوشته بودم(+). جناب آقاي برادر هم در اين مورد نوشته بود(+). توي تعطيلات عيد به كليسا و محله‌ي كودكي‌ام سر زدم. دلم گرفت. از آن محله هيچي نمانده بود. نه خانه‌ي« ننه ابرام» بود نه كوچه‌ي خاله آذر و خاله مينا. خانه‌هاي ما هم يكي‌شان در حال تعمير بود و داشتند سنگرش را پر مي‌كردند. بله! سنگر. خانه‌ي ما سنگر داشت. آن هم چه سنگري! يك اتاق زير زميني كه سقف‌اش با مقدار زيادي بتن درست شده بود. يك دريچه هم براي تهويه‌ي هوا داشت. سال‌هاي آخر جنگ سنگر بود بعد از آن شد انباري و جايي براي بازي كردن من. درِ سنگر افقي بود و هم سطح زمين. وقتي درش را مي‌بستي جاي عجيبي مي شد از شش جهت با بتن احاطه مي شدي. سنگر را دوست داشتم. مدت‌ها طول كشيد تا ياد گرفتم آن‌چه بقيه‌ي خانه‌ها دارند زيرزمين است نه سنگر.    

-                       كجا بودي؟

-                        - با ليلا  تو سنگرِ خونه دايي داشتيم بازي مي‌كرديم

-                        - سنگر نه عزيزم. زيرزمين

- چرا...؟- چرا...؟

             فقط خانه‌ي قديمي ما نبود كه در حال تغيير و تحول بود. خانه‌هاي قديمي‌تر كامل تخريب شده بودند و ساختمان‌هاي جديد جاي‌شان را گرفته بودند. از آن همه خانه فقط چندتايي همان‌طور مانده بودند. خانه‌ي زن‌داييِ پري دست نخورده مانده بود. خانه‌ي شرتي هم همين‌طور.

 بي‌چاره شُرتي! با كسي زياد دم‌خور نبود. تازه وارد بود. هيچ وقت هم با آن جمع صميمي نشد. توي اولين روزهايي كه به محله‌ي ما نقل مكان كرده بود درِ خانه‌ي فسقلي‌شان باز شد  و ما هم كه كنار «چو تِل» نشسته بوديم تا تهِ خانه‌شان را ميديديم. بي‌چاره چون با شرت نشسته بود پاي سفره اسم‌اش شد شرتي. هيچ‌وقت هم به خودمان زحمت نداديم اسم‌اش را ياد بگيريم. هنوز هم اسم آن براي همه‌مان شرتي است.

                              راستي! شهريار خونه خريد

                            به سلامتی! کجا؟

-                                                                   - خونه‌ي شرتي‌و خريده

-                                                                    

-                                                       با همه‌ي تغييرات خوشحال بودم كه هنوز دو ساختماني كه هميشه براي من نماد محله‌ي كودكي‌ام بوده‌اند را مي‌توانم ببينم. يكي ساختمان شير خورشيد كه هنوز كنار ديوارش «توله» مي‌رويد و درخت‌هاي «كُنار»ش پا بر جا هستند . يكي هم كليسا، هر چند نيمه مخروبه شده بود.

-                                                       فرداي آن شب با همين جناب آقاي برادرِ خودمان رفتيم و از كليسا چند تا عكس انداختيم. هرچند جلويِ قسمتِ خراب شده‌اش پرده كشيده بودند و به دلايل امنيتي عكاس توي ماشين جاسازي شده بود اما به نظرم ارزش ديدن داشته باشند. خصوصن كه چند روز پيش با خبر شدم كليسا كاملن تخريب شده است.

-                                                       درست است كه عكاس‌شان جناب آقاي برادر است اما بد نيست بدانيد اين من بودم كه با جان‌فشانيِ ملهم از تعهد وظيفه‌ي خطير رانندگي را بر عهده گرفته بودم. آن هم با ماشيني كه اگر يك دوچرخه هم تعقيبش مي‌كرد عاقلانه‌ترين كار اين بود كه پياده بشويم و بدويم.

 

-                                                       عکس اول

-                                                       عکس دوم

 

                         پ.ن۱: اگر سري به خبرگزاري ميراث فرهنگي بزنيد مي‌توانيد چند خبر در مورد تخريب كليسا ببينيد. اما نكته‌ي جالبي كه در خبرها وجو دارد اين است: در اين خبر مساحت كليسا ۹۹۳ متر است. در اين يكي۷۹۹۳ متر!!! كه ۹۹۳ مترش صحيح است. به بقيه‌ي اطلاعاتش هم نمي‌توان اعتماد کرد.

 

پ.ن۲: گوش‌تان را نزديك‌تر بياوريد اين يكي را بايد درِ گوشي بگويم. اولين كسي كه پيش‌نهادِ خريد كليسا به‌اش شده بود پدرم بود. خوش‌حالم كه پدرم از سود قلمبه‌ي خريد و فروش كليسا گذشت، نمي‌دانم اگر اين كار را پدرم كرده بود باز هم در مورد تخريب كليسا مي‌نوشتم؟! انسان موجود عجيبي است. نه؟

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 5:7  توسط میلاد  | 

وقتی حوصله نوشتن نداشته باشی این جور می شود

 

 به مناسبت هفته خوابگاه ها خبرنگار ايسنا از چند نفر از بچه ها خواست در مورد مشکلات خوابگاه حرف بزنند. ما هم زديم. حاصلش شد چند تا عکسی که موقع حرف زدن ازمان انداختن !!!

پ.ن ۱: اگر مادرم عکسم را ببيند حتمن از عکاس ايسنا شکايت مي کند که ته تغاري عزيزش را اين جور به تصوير کشيده اند.

پ.ن ۲:  گفتم « خواست» ديدم بد نيست اين را هم بگويم: آخه عزيز من! خوشگل من! کچل! تو کي مي خواهي ياد بگيري که برخواست و برخاست فرق دارند؟ يک سال و چند ماه است که نوشته اي « هرگز کسي اين گونه فجيع به کشتن خود برنخواست که من به زندگي نشستم» .هر روز هم داريم مي بينيم اش.

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 15:45  توسط میلاد  | 

نظرخواهی

 

پارسال وقتي صبحانه براي چهار نفر را نوشته بودم يكي از دوستان كامنت گذاشته بود كه :

 

نویسنده: روز نوشت های من در بلژیک

سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 21:4

میلاد عزیز قشنگ مینویسی ولی شبیه یه نفر دیگه مینویسی ، سبک نوشتنت رو میگم مال خودت نیست .
خیلیها هستند شبیه صادق هدایت مینویسند و خیلی ها مثل صادق چوبک ولی خودشون متوجه نیستند ولی تو خودت خوب میدونی که داری شبیه کی مینویسی.
موفق باشی

 

با اين‌كه تقريبن متوجه شده بودم منظورش كيست براي محكم كاري پرسيدم كه دقيقن چه كسي را مي‌گويد؟ جوابش اين بود:

نویسنده: روز نوشت های من در بلژیک

جمعه 12 خرداد1385 ساعت: 10:22

سلام
راستش خیلی شباهت میبینم بین نوشته های شما و ناصر خان غیاثی یعنی همون فراز و فرودها و همان یکنواختی گویش .

امید وارم فضولی نکرده باشم فقط بعنوان یک خواننده همیشگی مطالبت نظر دادم.
موفق باشی

آن موقع زياد حرفش را قبول نداشتم. البته مي‌گفتم احتمالن چون نوع روايت ماجرا شبيه داستان شده ممكن است اين اتفاق افتاده باشد. به همين خاطر ادامه‌ي آن را ديگر اين‌جا ننوشتم. تصميم داشتم سه پست بنويسم. يكي راجع به صبحانه يكي ناهار و ديگري هم راجع به شام خوردن در خوابگاه. فقط ناهارش را دادم يكي از دوستان خواند و نظرش را گفت ولي چيزي راجع به شباهت سبك نگفت.

چند ماه بعد وقتي ميلاد هم منتقد بشود نوشتم كه باز هم يكي كامنت گذاشت كه :

 

نویسنده: شهره                                                                چهارشنبه 15 شهريور1385 ساعت: 11:1

 

میلاد جان سلام با این مطلب من رو یاد ناصر غیاثی عزیز انداختی که فکر میکنم خودت هم خواننده سایتش باشی. در هر صورت ترجمه های غلط و اشتباه در ایران زیاد وجود داره. وقتی که شاعر یا نویسنده ایی کتاب چاپ شده خودش رو که اصلا ترجمه هم نشده در دست میگیره و اشتباهات چاپی اون رو میشمره دیگه واقعا چه انتظاری میشه از یک ترجمه داشت . مشکلات ما زیادن میلاد عزیز. سبز باشی.

 

هرچند اين بار صحبت از سبك نبود بل‌كه منظور خود نوشته بود. اما باعث شد باز هم به اين موضوع فكر كنم.

امروز كه داشتم كامنت‌هاي پست قبلي را مي‌خواندم. ديدم دستپاچه برايم نوشته :

 

ببین من تازه کتاب تاکسی نوشت ها ی ناصر غیاثی رو خوندم و تازه شکم به یقین تبدیل شده...ریتم نوشتنت عجیب مث ناصر غیاثیه...
لحنم اصلآ انتقادی نبستا...خیلی هم خوبه...
فقط می خواستم پز بدم که شکم به یقین تبدیل شد

 

از آن‌جايي كه دستپاچه از آن دسته كساني است كه از روزهاي اولي كه وبلاگ مي‌نوشتم كم و بيش نوشته‌هايم را خوانده ديدم نمي‌شود به راحتي از حرفش گذشت. اول تصميم گرفتم نظر خودم را در اين باره بنويسم. كمي هم نوشتم. بعد ديدم بهتر است اول نظر كساني كه در اين مدت وبلاگم را خوانده‌اند بپرسم بعد نظر خودم را بنويسم. بي رودرواسي لطفن. اگر با ايميل راحت بوديد ايميل بزنيد.

ممنون. 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:51  توسط میلاد  | 

میلاد آغازی

كمرم شكست. با پولش مي شد پانصد و هشتاد و يك بار اتوبوس سوار شد آن هم از نوع ريالي اش نه بليطي. اگر بليطي باشد، مي شود سه هزار و ششصد و سي و پنج بار. با پولش مي توانستم سي صد و شصت و سه پفك بخرم و با چاي بخورم. بالاخره قبض تلفن را پرداخت كردم.

حالا من مانده ام و يك اسكناس پانصد توماني و يك اسكناس پنجاه توماني با دو سكه پنجاه و توماني و يك سكه بيست و پنج توماني. البته! يك درهم و پنجاه فلسا هم دارم. به گمانم  يك اسكناس چند «بَت»ي هم توی خرت و پرت هایم باشد.

 

پ.ن: كسي كلروپلاست فروشی آشنا ندارد؟ از فردا مي خواهم به جاي غذا خوردن فتوسنتز بكنم.

2 نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:10  توسط میلاد  | 

بالاخره تصميم گرفتم براي اين جا چيزي بنويسم. نه اين که حرفي براي گفتن داشته باشم بلکه فقط به اين خاطر که مي خواهم تمام تلاشم را بکنم تا از موقعيتي که چند وقت  گذشته در آن بودم بيرون بيايم. معمولن پيش مي آيد که يکي دو روزي افسرده باشم بعد هم همه چيز به حالت عادي بر مي گردد اما يکي دو ماهي که گذشت روزهاي جهنمي اي را پشت سر گذاشتم ( اميدوارم واقعن پشت سرشان گذاشته باشم ).

خوشحالم که تو اين مدت وبلاگ ننوشتم چون اگر مي نوشتم پر از نا اميدي و آه و ناله مي شد که تا دلتان بخواهد در بلاگستان از اين دست نوشته ها وجود دارد.

اين که چطور شد که آن ميلاد شر و شور به يک ميلاد افسرده بي حال تبديل شد براي خودم هم جاي سوال است. از بهمن ماه که جناب آقای برادر مشغول تدريس در دانشگاه شد تنهايي من هم رفته رفته بيشتر شد بعد از عيد که مواجه شد با چند هفته اي که موبايل نداشتم و همين طور يک طرفه شدن تلفن خانه، کم کم خودم هم يک طرفه شدم. انگار مدام منتظر بودم کسي دستم را بگيرد و بلندم کند. انتظار بي جايي که از دوستانم داشتم از يک طرف، بي حوصله گي خودم هم از طرفي ديگر دست به دست هم دادند تا از شر و شور بيفتم.

احتمالن خيلي از اطرافيانم متوجه اتفاقاتي که برايم افتاد نشده اند و اين واقعن خوشحالم مي کند هر چند رفتارهاي عجيب و غريب زيادي از خودم نشان داده ام مثل همين الان ، که من دارم وبلاگ مي نويسم در صورتي که بقيه ي بچه ها سر جلسه امتحان هستند تا ببينند چند نمره از هشت نمره پايان ترم را مي توانند بگيرند.

از شنبه تا سه شنبه از هشت صبح تا ده شب کلاس دارم. چهارشنبه و پنج شنبه را هم با علي دوره ميفتيم به دنبال بستن قرارداد با اين و آن براي شرکتي که قرار است به زودي تاسيس کنيم. با همه اين ها ديگر وقتي براي افسردگي و بي حالي – يا به قول دکتر جعفرنژاد «فشلي» - نمي ماند.

اسم اين جا را هم عوض کردم. به دو دليل: دليل دومش اين که من فقط چند روز در هفته خوابگاه هستم و قرار هم نيست چيز زيادي از خوابگاه بنويسم. اگر دوست داشتيد مي توانيد با اسم جديد به اين جا لينک بدهيد اگر هم دوست نداشتيد با همان اسم قبلي لينک بدهيد. لا اکراه في الينک

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:12  توسط میلاد  | 

۱- ... 

۲- روزی که به فکر وبلاگ نوشتن افتادم اصلن نمی‌دانستم می‌خواهم چه بنویسم و چه بگویم و چه کار کنم. فقط چون احساس می‌کردم شاید حرف‌هایی داشته باشم که به درد گفتن بخورد نوشتم اما امروز که دیگر فهمیده‌ام حرفی برای گفتن ندارم بهتر است تعطیلش کنم. بهترین دوست این مدتم همین وبلاگ بود بیشترین وقتم را با او سپری کردم اما بهتر است به جای نوشتن، بیشتر بخوانم اگر روزی حرفی برای گفتن داشتم بنویسم. شاید همین‌جا شاید جایی دیگر.

اصلن از اولش معلوم بود من این کاره نیستم آخر مرا چه به این کارها؟ توی وبلاگ هم مثل دنیای واقعی یا باید حرف‌های قلنبه بزنی و ژست روشن‌فکرانه بگیری تا به همه بگویی من هم آدم حسابی هستم یا این که واقعن آدم حسابی باشی و حرفی برای گفتن داشته باشی. منی که نه بلدم ژست روشن‌فکری بگیرم نه حال و حوصله‌اش را دارم همان بهتر که ننویسم. اگر قرار است وبلاگ دفترچه خاطرات باشد ترجیح می‌دهم شخصی باشد.

البته نباید فراموش کرد که این حرف‌ها را میلاد زده و میلاد هم حساب و کتاب ندارد شاید ده دقیقه بعد پست جدید بنویسم شاید هم وبلاگم را کامل حذف کنم تا بی‌خودی فضا اشغال نکند.

برای این‌که خداحافظی‌ام مثل آدم حسابی‌ها باشد ملایم‌ترین آهنگی را که دارم می‌گذارم این‌جا. حتمن دانلودش کنید و در حالی که قطرات اشک در چشمانتان حلقه زده این سطور را بخوانید.

یا حق!

2 نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 18:35  توسط میلاد  | 

هم طولانی بود هم این که خیلی شخصی نوشتم از همه بدتر این که چون تو شرایط خوبی ننوشتمش پر از ناامیدی و حرف های صدتا یک غاز بود.

ساعت ۹:۴۵ پاک شد.

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 3:43  توسط میلاد  | 

میلاد سخت گیر

باید در مورد تورم و راه‌کارهای کاهش آن تحقیق (!!!) کنم. یکی از کتاب‌هایی که خواندم این است. همه جوره‌اش را دیده بودم اما کتاب بدون نویسنده دیگر نوبر است. حالا هی بگو میلاد بی‌خودی سخت‌گیر است.

 

جلد کتاب

 

شناسنامه کتاب

 

پ.ن: اگر عیدی‌تان را نداده‌اید با زبان خوش بدهید وگرنه کولی بازی در می‌آورم. گفته باشم.

2 نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 22:18  توسط میلاد  |